مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

247

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خوش‌بختى من از عنايت ملك است . از خدا همىخواهم كه ترا در پناه خود نگاه دارد . ملك از سخنان او بهجت شد . پس از آن شماس برخاسته ، از نزد ملك بازگشت . چون مدتى بگذشت ، زن ملك پسرى زائيد . بشارت‌گويان بسوى ملك بشتافتند . ملك را فرحى سخت روى داد و شكر خدا بجا آورد و گفت : منت خداى را كه پس از نوميدى ، پسرى به من عطا فرمود . پس از آن ملك ، كتابها بمردمان نواحى مملكت خود نوشته ، ايشان را بقصر خود خواند . اميران و عالمان و اهل همهء بلاد كه در زير حكم او بودند ، حاضر آمدند و طبلهاى بشارت زدند و عيشها برپا كردند . پس از آن ملك ، هفت وزير خود را كه بزرگترين ايشان شماس بود ، اشارت فرمود كه هريكى به قدر دانش خويش سخن گويند . نخست شماس بسخن گفتن ابتدا كرده ، گفت : منت خداى را كه ما را از نيستى بهستى آورده و پادشاهان باعدل و انصاف ببندگان خود عطا فرموده . خاصه پادشاه ما را كه مردمان شهر ما را به او زنده كرده و از سلامت او بساط عيش و نشاط بر ما گسترده . كدام پادشاه است كه با رعيت اين كند كه ملك با ما همىكند ؟ كه خرابيهاى ما آباد ميگرداند و داد مظلوم از ظالم همىستاند و هيچ‌گاهى از رعيت غفلت نمىكند . و از فضل پروردگار است كه پادشاه ، همت برفاه رعيت گمارد و ايشان را از معصيت نگاه دارد . الحمد للّه كه در عهد پادشاه ما دشمن ، پاى به شهر ما ننهاد و هيچ‌گونه بدى برعيت روى نداده و اين نعمتى است بزرگ و سعادتى است شگرف كه سخن‌شناسان ، اين نعمت را صفت نتوانند كرد . اى ملك ، خداى تعالى نعمت تو پاينده و عمر ترا دراز گرداند . و ما را پيوسته دعوت اين بود كه خداى تعالى ، چشم ترا بوجود پسرى روشن كند . الحمد للّه كه دعوت ما باجابت رسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .